تبليغاتX
...باران اگر باشد

 

 نقد کتاب ماه را دوست دارم که شبهایت را توسط شاعر ارجمند جناب آقای علیرضا سپاهی لایین  در شماره ی ۱۶۵ نشریه شهرآرا صورت گرفت.  از ایشان به خاطر وقتی که گذاشته اند و توجهی که به این کتاب داشته اند بسیار تشکر و قدردانی می کنم. با هم این نقد را می خوانیم:

 

براي باغچه و عطر سيب دلتنگم  ...

نگاهي به شاعري جميله كراماتي در مجموعه‌ «ماه را دوست دارم...»

 

عليرضا سپاهي لايين- جميله سادات كراماتي را سال‌هاست كه مي‌شناسم؛ شاعره‌ نجيب و بي‌ادعايي كه در دو دهه‌ اخير همواره نامش در ميان زنان مطرح شعر مشهد گفته و شنيده شده است.

جز اين،  من اين بخت و وقت را هم داشته‌ام كه در سال‌هاي اخير در همين شهرآرا(چه به عنوان روزنامه، چه هفته‌نامه) از رهگذر همكار بودن، خانم كراماتي را ببينم و آثار قلمي‌اش- به‌ويژه شعرش را- گهگاه و از نزديك بشنوم يا بخوانم.

در عين حال،‌ مي‌شود گفت تا پيش از انتشار «ماه را دوست دارم كه شبهايت را» چنانكه بايد،‌ فرصت شناختن اين شاعره‌ همشهري و همكار را نداشته‌ام.

اين اشاره و اذعان بيشتر از آن جهت است كه نتيجه بگيرم،‌ هيچ اتفاقي به اندازه‌ انتشار مجموعه‌ شعر ‌نمي‌تواند به شناسايي يك شاعر و دنياي اختصاصي شعرش كمك كند. تنها ملاحظه‌ كارنامه‌ ادبي يك نويسنده يا شاعر است كه مي‌تواند بهترين فرصت را براي شناخت كامل‌تر و جامع‌تر او فراهم سازد. ديدن،‌شنيدن يا خواندن اشعار يك شاعر كه تا پيش از انتشار مجموعه،‌به طور پراكنده و گهگاه اتفاق مي‌افتد،‌ هرگز نمي‌تواند به نگاه جستجوگر منتقد، جامعيت لازم را عطا كند.

انتشار «ماه را دوست دارم كه شب‌هايت را » به راقم اين سطور مجال آن را داد كه ضمن بازبيني كارنامه‌ سرايش يك شاعر همكار، اهميت چاپ مجموعه‌هاي شعر را بيش از پيش دريابد تا آنجا كه بررسي اين مسئله را به عنوان موضوعي مستقل و مهم به شعرشناسان و قلم به دستان پيشنهاد مي‌دهد و بركات چنين پژوهشي را نيز مسلم مي‌داند.

و اما، پيش از آنكه مقدمه‌ مطلب از آنچه هست طولاني‌تر شود و فرصت بازخواني دفتر شعر جميله كراماتي را محدودتر كند،‌اجازه مي‌خواهم با مروري بر شناسنامه‌ كتاب بروم سر وقت اصل مطلب:

مجموعه‌ «ماه را دوست دارم كه شب‌هايت را» عنوان كتابي حدودا 120 صفحه‌اي است از اشعار جميله كراماتي كه اخيرا، انتشارات موسسه انجمن قلم ايران،  با شمارگان 2200 نسخه و بهاي 1450 تومان روانه‌ بازار نسبتا كم‌رونق چاپ و نشر آثار ا دبي كرده است.

چنانكه از فهرست ابتداي كتاب برمي‌آيد، در اين مجموعه حدود 57 عنوان شعر گردآوري شده است كه در اين ميان تقريبا از همه نوع قالب‌هاي متداول شعر امروز از غزل و مثنوي و رباعي گرفته تا چهارپاره و شعر سپيد و نيمايي به چشم مي‌خورد. چه از جهت تنوع قالب‌ها و چه از جنبه‌ تاريخ سرايش و سير تطور ذهن و زبان شاعر،‌ اين مجموعه را مي‌توان به واقع مجموعه ‌كامل اشعار كراماتي دانست. هر چند كه با توجه به اشاره‌ پيشين،  شاعري با سابقه‌ فعاليت «جميله كراماتي» و اينكه نامش را قريب دو دهه است، در عرصه پرتلاطم شعر و ادب خراسان ديده و شنيده‌ايم، شايسته‌تر آن بود كه تاكنون چند مجموعه‌ منفك و مستقل از آثارش را به چاپ مي‌رساند و دست‌كم غزل‌هايش را جداگانه و كارهاي نيمايي يا سپيدش را به شكل مجزا ساماندهي و منتشر مي‌كرد. به هر روي،‌اين اتفاقي است كه نيفتاده و من نيز بيش از اين در آن توقف نمي‌كنم. مجموعه حاضر اما،‌ چنانكه اشاره شد، كارنامه‌اي است كامل از سال‌ها سرايش سركار خانم جميله كراماتي. آنچه در يك نگاه و در يك عبارت كلي مي‌توان در باب اين مجموعه گفت،  آن است كه: «ماه را دوست دارم ...» آيينه‌ تمام نمايي است از چگونگي تحول تدريجي ذوق و زبان يك شاعر و پخته‌تر شدن نگاه شاعرانه‌ او به مضامين و موضوعات پيرامون.

اگر ترتيب چينش اشعار و سرصفحه‌آرايي آثار خانم كراماتي را حدودا منطبق بر سال و زمان سرايش آن‌ها بدانيم- كه به نظر مي‌رسد دست كم در مورد آثار كلاسيك بر همين مبنا كار شده باشد- آنگاه به روشني و وضوح مي‌توان تغييرات حاصل‌شده در ذهن و زبان شاعر و تسلط تدريجي او را بر قالب (فورم و ساختار) و محتوا ملاحظه كرد. به منظور بررسي اين مدعا، بد نيست برخي اشعار صفحات آغازين كتاب را با آثار ديگر در صفحات پاياني مقايسه كنيم.

«شوق بهار» به عنوان اولين غزل مندرج در كتاب با اين ابيات آغاز مي‌شود:

پرنده در تب و تاب قرار مي‌رقصيد

دلش كبود ولي پاي‌دار مي‌رقصيد

اگرچه بال و پرش زير برف‌ها گم شد

ولي پرنده به شوق بهار مي‌رقصيد...

چنانكه در همين دو بيت مي‌بينيد،  شعر، عليرغم بيان روان و احساس جاري و بي‌پيرايه از ضعف تاليفي آشكار رنج مي‌برد. مصرع دوم از بيت اول فاقد فعل است و گرچه واژه‌ كبود به نوعي جاي خالي «بود» را پر مي‌كند، اما نمي‌توان به راحتي از نارسايي بياني مصرع گذشت. بيت دوم نيز به نوعي با همين مشكل مواجه است. مطابق دستور زبان فارسي چنانچه فعلي بر ماضي استمراري مقدم باشد،‌ آن فعل، شكل ماضي بعيد خواهد يافت و بنابراين بيان صحيح در مصرع اول از بيت دوم به صورت «اگرچه بال و پرش زير برف‌ها گم شده بود» خواهد بود، اما پر واضح است كه گيرافتادن شاعر در تنگناي وزن او را مجبور به ارتكاب اين اشتباه دستوري كرده است. هرچند كه در همين حالت نيز مي‌شد مصرع را به شكل «اگرچه بال و پرش زير برف‌ها گم بود» اصلاح كرد.

در صفحه‌ يازده كتاب، غزلي مي‌بينيم با عنوان «امن يجيب» كه با اين دو بيت آغاز مي‌شود:

بهار رفته از اينجا، عجيب دلتنگم

براي باغچه و عطر سيب دلتنگم

چو ياس رو به زوالي در اين خزان اميد

براي نغمه يك عندليب دلتنگم...

غزل، شروعي ساده، صميمانه و اثرگذار دارد؛ با بياني كاملا امروزين و متناسب كه هر واژه دقيقا سر جاي خودش قرار داد و كاملا با واژگاني بيت در تناسب است.

اين شروع دلنشين اما به يكباره و در بيت دوم،‌ خواننده را از قرن چهاردهم خورشيدي به حوالي قرون چهارم و پنجم پرتاب مي‌كند و يا در استنباطي خوش‌بينانه‌تر او را بين عصر حاضر و قرون دور، معلق مي‌گذارد! ملاحظه مي‌كنيد كه واژگاني مثل «چو»، «خزان» و خصوصاً «عندليب» چقدر با زبان روزگار ما و مخصوصا چه ميزان با فضاي امروزين و صميمي بيت نخست غزل فاصله دارد!! بديهي است كه چنين تضاد و تناقض‌هايي حكايت از ناپختگي و بي‌تجربگي شاعري مي‌كند كه قاعدتا نخستين سال‌هاي سرايش و اولين تجربه‌هاي شاعري‌اش را پشت سر مي‌گذارد.

در عين حال،‌ اگر 50 صفحه آن‌طرف‌تر مجموعه را ورق بزنيم و شعرهاي نيمه‌ دوم كتاب را بخوانيم، دريغي كه از مشاهده‌ اشكالات پيش گفته ما را در خود فرو برده بود به ناگاه جاي خود را به شعفي ناب مي‌دهد و ضمن خواندن آثاري هوشمندانه و توانمندانه ما را از درك اين همه تعالي شاعرانه به وجد مي‌آورد.

در صفحه‌ 63 كتاب،  غزلي مي‌خوانيم با عنوان «من و تو» كه حقيقتا كار گزينش ابياتي را به عنوان نمونه براي من دشوار مي‌كند؛ ابيات مطلع و مقطع اين غزل به قرار زير مي‌باشند: 

ديوار مي‌كشند ميان من و تو را

تاريك مي‌كنند جهان من و تو را...

... تو دوست‌داري‌ام ولي آهسته‌تر بگو

بو مي‌كنند باز دهان من و تو را!

دوبيت از ابيات آغازين غزلي در صفحه 85 با عنوان «من باورت كردم ولي تو... ». 

من باورت كردم، ولي تو... باورم هرگز

آيا نديدي مثل گل‌ها پرپرم، هرگز؟...

هرگز مخواه از دست‌‌هايم گل برويانم

هرگز نرويد آتش از خاكسترم، هرگز!...

تقريبا تمامي آثار چا‌پ شده از صفحه 47 به بعد كتاب «ماه را دوست دارم...»

مي‌تواند به عنوان شاهد مثال تعالي شاعرانه‌ ذهن و زبان و توان خانم كراماتي نقل شود.

با اين حال،‌ در باب اين مدعا به ذكر دو بيت از غزل «جام  آخر» مندرج در صفحه 89 كتاب اكتفا و جهت بررسي تطبيقي اين موضوع،  خوانندگان گرامي را به خود مجموعه اهاله مي‌دهم:

يك چله ساكت است جهان در برابرش

ساقي گلاب ريخته در جام آخرش

يك چله،  نور چله نشسته‌ست و جبرئيل

در غار، ‌آيه‌آيه‌گرفته‌ست در برش...!

و نيازمند يادآوري نيست كه اين آثار،‌ آن‌قدر استادانه و قوي سروده شده است كه هر منتقد منصفي را به سير صعودي شاعري «جميله كراماتي» معتقد و معترف مي‌كند و اين به گمان من، مهم‌ترين نقطه قوتي است كه يك مجموعه مي‌تواند داشته باشد.

در هر مجموعه‌اي خواه ناخواه آثار ضعيف و قوي وجود خواهد داشت. دست كم، تفاوت در نگاه سليقه‌اي آدم‌ها،‌موجب مي‌شود در خصوص شعف و قوت يك شعر،‌نظرات ناهمسان و گاه متضادي ابراز كنند. با اين وجود، چنانچه سير پيشرفت شاعري كسي،  چنان روشن باشد كه غالب خوانندگان شعرش بر اين سير صعودي اتفاق نظر داشته باشند،‌ مي‌توان- و الزاما بايد- او را شاعري موفق ارزيابي كرد.

اما از اين كه بگذريم، به گمان من، راز خواندني‌بودن شعر كراماتي و توفيق او در جذب گروه كثيري  از مخاطبان،  در دو نكته‌ اساسي است: يكي، زبان ساده، بي‌پيرايه و صميمي او و ديگري نگاه زنانه و صادقانه او به اجتماع و شعر.

زبان و بيان كراماتي، به مثابه رودخانه‌اي‌است زلال كه خواننده شعرش را بر قايق ساده‌ كلمات، پيوسته همراهي مي‌كند و تا رسيدن به ساحل آرام درك و تفاهم، رهايش نمي‌سازد:

جاده تاريك و پرخطر، گل من!

زود برگرد از سفر،  گل من!

و مرا تا به شهر روياها

باز هم با خود ببر،‌گل من!

روزها رفته‌اند و از حالت

مانده‌ام سخت بي‌خبر، گل من!...

اين غزل كه با عنوان «زود برگرد» در صفحه 53 كتاب به چاپ رسيده،‌مصداقي از همين زبان‌ روان و ساده و سيال است. زباني كه مي‌توان در سراسر مجموعه از آن سراغ گرفت و به‌واقع مصداق دقيق عبارت «سهل و ممتنعي» است كه به زعم قدما، همواره مايه‌ اعتبار شعر يك شاعر است.

جميله كراماتي،  يكي از زنان شاعر شهر ما و روزگار ماست. اين تاكيد بر زن بودن كراماتي به‌ويژه از اين نظر اهميت دارد كه متاسفانه هستند زنان شاعر بسياري كه مردانه سرودن را به عنوان زينتي عاريتي به ذهن و زبان خود الحاق كرده و به آن تفاخر نيز مي‌كنند. لطافت زنانه نگاه كراماتي تا بدانجاست كه نرمي و زنانگي آن‌گاه حتي در بيان مضامين با لذات خشن اجتماعي نيز مشهود است:

چندي‌ست حتي از خودم هم دور دورم

بايد تقاصم را بگيرم از غرورم

چشمم نمي‌بيند كجا راه است يا چاه

چون روستايي مه گرفته،  سوت و كورم

تقويم خسته، خاطرات كهنه‌ام را

با چشم‌هايي خيس در حال مرورم ...  (غزل تقويم خسته/ص 81)

زبان زنانه‌ ظريف و عاطفي كراماتي،  در اغلب اشعار او به شكل غيرمستقيم و از وراي گزينش زلال واژگان خود را نشان مي‌دهد، چنانكه منتقدين و تئوري‌پردازان بزرگ شعر معاصر نيز به كرات گفته‌اند، ‌اين مهم است كه شما در مواجه با شعر يك شاعر بتوانيد جنسيت او را به وضوح از لابه‌لاي كلمات و عبارات ببينيد. شايد يكي از مهم‌ترين عواملي كه فروغ فرخزاد را در ميان زنان شاعر كشورمان متمايز مي‌كند، همين ويژگي اوست كه سواي برخي افراط‌ها و هنجارشكني‌ها، در اغلب موارد به زيبايي و ظرافت، ما را در شعرش به سرچشمه ناب عواطف پاك زنانه و مادرانه او راهنمون مي‌شود و همين صداقت جنسي و حسي است كه خواننده شعر فروغ را در هم‌ذات‌پنداري و درك دقيق منظور شاعري ياري مي‌دهد و او را به لذتي معنوي مي‌رساند. از اينجاست كه نگاه زنانه- و صادقانه و فارغ از ادا و عادت- كراماتي به گمان من اهميت مي‌يابد و زيبا مي‌شود. در كمتر جاي اين مجموعه شما شعري مي‌خوانيد كه از درك زنانه‌بودن و عواطف زيباي ساري در آن عاجز بمانيد.

بيان زنانه‌ در شعر كراماتي به هر دو شكل غيرمستقيم و مستقيم قابل دريافت و ارائه است؛ ابياتي از غزل «سارا بيا ...» را از صفحه 47 مجموعه بخوانيم:

سارا بيا چون گذشته مثل دو كودك بخنديم

بر زخم‌هاي عميق دنياي كوچك بخنديم

سارا كه گفته دروغ است،  ما باز هم مي‌توانيم

با خارها شادمانه همپاي پيچك بخنديم

سارا من و تو همانيم ما باز هم مي‌توانيم

با دختري كه ندارد كفش و عروسك بخنديم...

همچنين، غزل «غروب پنجم آبان» در صفحه 75 كتاب كه برخي ابيات آن را مي‌خوانيم:

شبيه كودكي‌ام مثل جرجر باران

هجوم گريه شدم عصر پنجم آبان

تگرگ مي‌زد و در گوش كوچه مي‌پيچيد

صداي ضجه دختر صداي گنگ اذان

غروب شانه ديوار ماند و هق هق من

و قارقار كلاغان گيج در ميدان...

چنانكه در اين دو اثر پيداست،  در غالب اشعار كراماتي،‌ فاكتور نگاه حساس زنانه،‌ پس از بيت اول مي‌جوشد و به نرمي از لابه‌لاي واژگان سر بر مي‌آورد. پيداست كه چنين رهيافتي‌ به خواننده جهت همراهي با شاعر،  حس اعتماد و همدلي بيشتري مي‌دهد و اين بي‌ترديد يكي از عناصر خلاقه - و عموما گمشده- در شعر معاصر است.

در شعر جميله كراماتي اين نگاه بعضا صراحت بيشتري دارد و اين آنجاست كه سواي نگاه زنانه،  خود «زن» هم به عنوان يك مفهوم اجتماعي و يك ركن مهم در معادلات جوامع مطرح است. زن كه - به ويژه در جوامع جهان سومي- عموما مورد ظلم قرار مي‌گيرد و يك پاي ثابت تمام اشك‌هايي است كه مي‌ريزد و بغض‌هايي كه مي‌تركد و هق‌هق گريه مي‌شود و همواره زبان الكن او ناتوان از بيان همه‌ اين مصائب و ناملايمات است:

زبانم ناتوان،  حرفم بريده، شعرها الكن

در اين بي‌همزباني‌ها چه دارد مي‌رود بر من؟

خيابان يك قدم مانده‌ست تا باران بعدي،  تا...

بهاري پيش‌رو شايد، پرستويي شوي در من

پرستويي شوي در باور خيس غزل‌هايم

پرستويي كه پرپرمي‌كشد در باور يك زن... (باران بعدي/ ص 77)

در باب مجموعه‌ شعر «ماه را دوست دارم...» گفتني فراوان است همچنان‌كه هرچه تا اينجا گفتيم و نوشتيم محدود ماند به بخش كلاسيك آثار جميله كراماتي.

صفحات پاياني كتاب در بخش عمده‌اش اختصاص دارد به چند شعر نيمايي.

اين اشعار را من ترجيح مي‌دهم «غزل نيمايي» بنامم؛ چرا كه جز تفاوت در قالب،‌ هيچ فرق عمده‌ ديگري با غزل‌هاي كتاب ندارند. نگاه شاعر در اين آثار نيز همان نگاه زلال و ساده و تغزلي اشعار كلاسيك بخش اول كتاب است. در عين حال،‌ بي‌هيچ تعارفي مي‌توان گفت به دليل كوتاهي و ايجاز شاعرانه در ميان دسته‌ اخير،‌ مي‌توان  شعرهايي يافت كه به دليل داشتن طرحي قوي و منسجم و رعايت اختصار در بيان،  بسيار دلنشين‌تر و گيراتر از برخي غزل‌هاي مجموعه‌اند.

به اميد اينكه فرصتي براي تامل در اشعار نيمايي خانم كراماتي دست دهد وحق اين آثار او نيز ادا شود و با آرزوي روزهايي سرشار از شعر و شكوه براي ايشان اين نوشتار را به آخر مي‌رسانم هر چند كه دريغ است در كتاب چاپ ؟ و طرح جلد زيباي كتاب با تاسف و تاثر از اغلاط تايپي مجموعه نيز ياد نكنم و اين آرزو كه روزگاري مجموعه‌هايي چاپ شود از اشعاري كه هيچ رقم غلط تايپي و املايي در ‌آن به چشم نيايد. بادا.

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 14:5 |

سلام دوستان

خبر انتشار كتاب  ماه را دوست دارم که شبهایت را ... به اطلاع دوستانم مي رسانم. به دنبال انتشار  اين كتاب كه مصادف با روز كتاب و كتاب خواني بود  مصاحبه اي در  صفحه ي ادب و هنر روزنامه شهرآرا  در تاريخ 26 آبان ماه 88  صورت گرفت. متن  اين مصاحبه را براي مطالعه دوستان در وبلاگ قرار مي دهم.

در يك روز سرد و برفي شايد وقتي گنجشكي داشت از سرما مي‌لرزيد و شايد وقتي شاعري داشت غزل مي‌سرود، جميله كراماتي اولين لحظه‌ي زندگي‌اش را در ششم دي‌ماه به تجربه نشست و پا به دنياي خاكي گذاشت.
كراماتي را اهالي شعر و  همه بروبچه‌هاي شهرآرا مي‌شناسند، او شاعري تواناست كه چاپ اولين كتابش هم‌زمان با روز كتاب و كتاب‌خواني، بهانه‌اي شد تا با او گپ و گفتي كوتاه داشته باشيم.
مي‌‌خواهم بدانم دنياي شعر و شاعري را چگونه شناختي؟
مادرم اولين شاعري بود كه شناختم! نه آنكه شعر بسرايد ولي آن‌قدر شاعرانه زندگي كرده است كه شعر را به من آموخت. «سعدي» و «پروين اعتصامي» شاعراني بودند كه پيش از كتاب‌هاي درسي، مادرم آن‌ها را به من شناساند  .مادرم شعرهايم را مزه‌مزه مي‌كند و در قاب دلش جاي مي‌دهد.
كلمه‌ها هستند كه به شعرت معنا مي‌بخشند يا شعرت كلمه‌ها را رنگ و روي ديگري مي‌دهند؟
به  اعتقاد من كلمه ظرف است! ظرفي كه شايد براي من پياله‌اي سفالي باشد و براي ديگري جامي زرين و براي تو درياچه‌اي آرام! هر كسي به اندازه و شكل ظرفي كه دارد جهانش را مي‌سازد. كلمات معجزه آفرينش هستند و من با كلمه زندگي مي‌كنم، با كلمه نفس مي‌كشم و آرزويم اين است كه در حصاري از كلمات دفن شوم!
و شعر به تعبير تو چه تعريفي  دارد؟
شعر معشوقه‌اي است كه هر روز به شكلي در مي‌آيد. يك روز فرزند مي‌شود يك روز مادر، روزي معبود و روزي تمام آفرينش.
و قالب شعري‌ات؟
قالبي كه در آن مي‌توانم دردها ،شادي‌ها و دغدغه‌هايم را بسرايم«غزل» است. با غزل بيشتراز ساير قالب ها ها ارتباط بر قرار كردم .
غزل لطيف‌ترين موجودي است كه در كنارم نفس مي‌كشد و آرمان من است! و براي به‌دست آوردنش گاهي بازنده بوده‌ام و گاهي برنده.
شعرهايت مهربان هستند درست مثل خودت چرا؟
به گفته دوستانم عاطفه پررنگ‌ترين عنصري است كه در شعرم خودنمايي مي‌كند. هيچ‌گاه سعي نكرده‌ام دروغ بسرايم! آنچه گفته‌ام دغدغه‌ها و تجربه‌هاي واقعي زندگي‌ام است. گاهي اگرچه از هم فاصله مي‌گيريم اما اين دورشدن‌ها به معناي فراموش كردن نيست. گاهي شعر از من دور مي‌شود تا تشنه‌ترم كند و هنگامي مي‌رسد كه با جان بنوشمش.
شعرهاي سياه، يا سياه‌مشق‌ها را چگونه مي‌بيني؟
به سياه نوشتن علاقه‌اي ندارم و غمگين نوشتن. اما آنچه من و ديگران مي‌نويسيم بازتاب هماني است كه درآن زندگي مي‌كنيم. اوضاع اجتماعي، فرهنگي و... تاثير مستقيمي برشعر شاعران و آثار ديگر هنرمندان دارد.
اولين بار كه شعر سرودي  كي بود؟
نمي‌دانم چه حسي مرا برانگيخت، اما اولين شعرم را به صورت جدي در سال 77 سرودم با اين مطلع:
پرنده در تب و تاب قرار مي‌رقصيد
دلش كبود، ولي پايدار مي‌رقصيد
و اولين راهنما و منتقد شعرهايت؟
زنده ياد استاد ذبيح‌‌ا... صاحبكار را مي توانم اولين معلمم  بدانم كه چون پدري به شعر من و شاعران هم‌دوره من حق دارد ،  ايشان راهنماي بسيار خوبي براي من بوده‌اند، يادش گرامي و روانش شاد.
و نام كتاب چاپ‌شده‌ات؟
كتابي با نام «ماه را دوست دارم كه شب‌هايت را» که قضاوت آن را به عهده دوستان شاعر و منتقد مي‌گذارم. اگرچه سال‌ها اعتقادي به چاپ شعرهايم نداشتم اما با پيگيري شاعر ارجمند آقاي«سيداحمد ميرزاده» و محبت  دوستان، چاپ اين كتاب به سرانجام رسيد.
با سپاس از وقتي كه پاي اين گفت و گو گذاشتي و اميد به اينكه  بزودي معرفي و نقد  مجموعه شعر «ماه را دوست دارم كه شبهايت را» در همين صفحه بخوانيم

 

متن مصاحبه منتشر شده در روزنامه شهرآرا

----------------------------------

و این هم  یک  غزل

د مثل دور...

د مثل داد  مثل  دهان  مثل  داغ  ودرد

مثل زني  شكسته در اندوه قاب سرد

د مثل داستان من و دستهای تو

ديوار سهم من. غم بسيار  سهم  مرد

دلواپسم شروع تو را روی خط عشق

دلواپسم غرور خودم را پس از نبرد

د مثل دوست مثل 2 تا سايه شكل هم

مثل دريغ آخر قصه ... شروع درد

د- مثل  دور... مثل 2 عاشق كه در به در...

د مثل دیر مثل درختان که  زرد زرد...  

 

 

 

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 9:28 |
 

برف و گُل

یک سال پیش کنج حرم هم قسم شدیم

یک صبح عید بود که هم رنگ هم  شدیم

تا ضامن و پناه دل خسته مان شوی

آهو صفت روانه ی صحن و حرم شدیم

یادش به خیر سمت ضریحت به شوق هم

در لحظه های پاک اذان هم قدم شدیم

آن روز پشت پنجره با چشمهای خیس

در خلوت حریم تو بی هم و غم شدیم

***

یک سال در عبور دی و برف و گُل گذشت

یک سال سایه بان درختان هم شدیم

یک سال بعد مثل دو تا کاغذ سپید

از برگهای کهنه ی تقویم کم شدیم

 

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 10:20 |
 

چایی دم می کنم

دلم  می جوشد

فرض کن همه چیز خوب اتفاق بیفتد

ما روزی از روی قله هایی دور برای هم دست تکان می دهیم

خیال خیابان هم راحت

هیچ عابری از آن عبور نمی کند

من به زودی می روم

این را خوب می دانم

به زودی با شما خداحافظی می کنم

با خیابان

خداحافظی می کنم

با خانه ...

با درخت... با گل... با سبزه...

من...

چمدانم را بسته ام...

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 12:31 |
جام آخر

یک چله، ساکت است جهان در برابرش

ساقی گلاب ریخته در جام آخرش

یک چله، نور چله نشسته است و جبرییل

 در غار، آیه آیه گرفته است در برش

اقرأ... بخوان... به نام خدايي كه خلق كرد

احمد بلند خواند و جهان شد مسخرش

گلدسته هاي سبز اجابت به گل نشست

گل كرد عشق در دل الله و اكبرش

شب روشن از تلؤلو خورشيد شد ولي

شب كورهاي خسته نكردند باورش

احمد شناسنامه ي خلق محمدي است

احمد، محمد (ص) است و گل نام ديگرش

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 9:10 |

آنقدر كه ماهي بي‌آب

كه شب بي‌ماه

 كه ماه بي‌دفترچه ی خاطرات باشد

كوله‌باري ام

تهي از خاطره ای

زمستاني بي‌برف را

تصور کن

....

من كجاي اين ساعت عقربه‌دار ايستاده بودم

كه باران نيامد

من كجاي اين ساعت شماته‌دار ايستاده بودم

كه خورشيد خاموش شد

دلم را زير ماسه‌ها پنهان كردم

اما ديگردریا طوفاني نشد

دريا بي‌ماهي چقدر غمگين است

من شايد شاعر خوبي مي‌شدم

اگر زمستان به قولش عمل مي‌كرد

اگر برف....اگر برف...

اگر برف می بارید

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 11:6 |
                

              هفتاد و دو شقايق پرپر

هفتادو دو شقایق تنها ،هفتاد و دو شقایق پر پر

هفتاد و دو پرنده ی زخمی هفتادودوپرنده ی بی سر

صحرا ،سكوت،همهمه و غم، صحرا و گريه هاي دمادم

در خيمه هاي آتش و اندوه، بانوي صبر، صبر مجسم

از دور بوي سيب ميآيد،بوي خوش حبيب مي آيد

سقاي دشتهاي غريبي افتاده و غريب مي آيد

اي ابرهاي معجزه امروز تا كربلاي خسته بياييد

بر لاله هاي قرمز پرپر ،بر غنچه هاي بسته بباريد

زيباترين حماسه ي تاريخ، در دستهاي عاشق عباس

 در دستهاي عاشق عباس پيچيده باز بوي خوش ياس

 

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 15:53 |
من به تو

تو به من

ما

با بگومگوی هم

خو گرفته ایم

ما به غیر نام یکدگر

از تمام نام ها

 رو گرفته ایم

من و تو عجیب شکل هم شدیم

توصمیمی و نجیب

من پرنده ای غریب

چون دو نیمه سیب

ما مکمل وجود هم شدیم

ما عجیب شکل هم شدیم.

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 8:12 |

دلتنگت که می‌شوم  رو به آسمان می‌ایستم ...رو به ماه

ستاره را نقاشی می‌کنم... چشم‌هایت را ...

دست‌هایت را...

نفس‌هایم ...شهرت را....خیابانت را

جستجو می‌کند

روی نقشه

گل می‌پاشم سرزمینت را

تمام سرزمینت را

شهرت

خیابان خانه‌ات را

ماه را دوست دارم

که شب‌هایت را...

باد را عاشقم که پیراهنت را...

که بوی پیراهنت را...

 

 

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 12:21 |
من و تو را...

دیوار می کشند میان من و تو را

تاریک می کنند جهان من و تو را

جرم من و تو چیست که شلاق می زنند

بال و پر پرنده ی جان من و تو را

در خود خزیده اند که با حیله هایشان

آجر کنند یک شبه نان من و تو را

بر دار می کشند شبی روی بام شهر

گنجشککان سرخ زبان من و تو را

تو دوست داری ام  ولی آهسته تر بگو

بو می کنند باز دهان من و تو را

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 19:33 |