تبليغاتX
...باران اگر باشد

...باران اگر باشد

جمیله سادات کراماتی

شعری دیگر از سید علی صالحی

و گاهی که به ایستگاه دلتنگی می رسم به روزهای خسته ای که خورشیدش کمرنگ می تابد  و روزهایش کوتاه تر از شبهای بی مهتاب می شود به شعری دیگر از سید علی صالحی می رسم و می خوانم که:

 

 

حالا ديگر دير است
من نامِ کوچه‌های بسياری را از ياد برده‌ام
نشانی خانه‌های بسياری را از ياد برده‌ام
و اسامی آسان نزديکترين کسانِ دريا را ...!
راستی آيا به همين دليلِ ساده نيست
که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟!
نه ری‌را!
سالها و سالها بود
که در ايستگاهِ راه‌آهن
در خواب و خلوتِ ورودی همه‌ی شهرها
کوچه‌ها، جاده‌ها، ميدان‌ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می‌آمد
سراغ کسی را می‌گرفتم که بوی ليموی شمال و
شب حلالِ دريا می‌داد.


چقدر کوچه‌های خلوتِ بامدادی را
خيسِ گريه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم.
من می‌دانستم تو از ميان روشن‌ترين روياهای روزگار
تنها ترانه‌های ساده‌ی مرا برگزيده‌ای
چرا که من هنوز هم خسته‌ترين برادرِ همين سادگانِ زمينم، ری‌را!
هر بار که نام تو بر دفترِ گريه‌های من جاری شد
مردمانی را ديدم که آهسته می‌آمدند
همانجا در سايه‌سار گريه و بابونه
عَطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود می‌خواندند.
مردمان می‌فهمند
مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور می‌فهمند
مردمان ديری‌ست که از رازِ واژگانِ ساده‌ی من
به معنای بعضی آوازها رسيده‌اند.
رازی دارد اين سادگی،
اين رسيدنِ رويا
معلوم است که بعد از "نامه‌ها"
مرا آوازی از تحمل اوقاتِ گريه آموخته‌اند.
کجا می‌روی حالا؟!
بيا، هنوز تا کشفِ نشانی آن کوچه
حرفِ ما بسيار و
وقتِ ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست!
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هيچ نامه‌ای هم به مقصد نرسيد،
فرض که بعضی از اينجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته‌اند،
با روياهامان چه می‌کنند؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 9:7  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

 تقدیم به امام مهربانم

که دوستش دارم

 

اين بار هم از كاروان عشق جا ماندم

اين بار هم چون كشتي بي ناخدا ماندم

اين بار هم اين بار هم اين بار هم مولا

بردي مرا از خويش و من در خود رها ماندم

ميلي براي رفتن از اين شهر در من نيست

اين افتخارم بس كه در كوي رضا ماندم

عمريست گندم مي شوم نذر كبوترهات

عمريست اما از كبوترها جدا ماندم

پر مي كشيدم تا تو را نزديك تر شايد

اما در اين حسرت تمام سالها ماندم

هر چند بد بودم ولي از كودكي تا حال

همسايه ي در كوچه ي عشق شما ماندم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 11:27  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

 

يك روز گفته بود كه ديوانه مي شود

مي سوزد و براي تو پروانه مي شود

یک روز گفته بود که آغوش گرم عشق

هر شب برای خستگی ام لانه می شود

گفتی که چشمهای تو (صد در صد) عاقبت

يك شب چراغ روشن این خانه می شود

مي بوسمت به خاطر اين روزهاي خوب

اين روزها كه لاجرم افسانه مي شود

در خلوت اتاق غزلها و گريه هام

مردي براي هق هق  من شانه مي شود

بي تو هميشه روز و شبم گريه مي شود

لبخند هاي روي لبم گريه مي شود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:30  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

 

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

بخشی از کتاب شازده کوچولو - اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

 

 --------------

 

توی این خانه ی بی حوصله تنها ماندم

مدتی هست که از شعر و غزل وا ماندم

روزها پشت سر هم...فصل ها... ثانیه ها

همه رفتند و من توی خودم جا ماندم

شعله در شعله زد و بال و پر شعرم سوخت

آسمان سوخت و من در شب صحرا ماندم

مثل یک عابر بی حوصله در کوچه ی گیج

توی چرخیدن  بی حاصل دنیا... ماندم

ماهی تنگ بلورم هوس ماندن نیست

سالها رد شد   و در حسرت دریا ماندم

گفته بودم كه اگر ... باز اگر... خواهم رفت

گفته بودم كه بدون تو نه... اما ماندم

زندگی فرصت خوبی است اگر عشق... اگر...

زندگی طی شد و من پشت اگرها... ماندم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:6  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

 رباعی ۲

 

ليلي ليلي ز كار دل  حيرانيم 

يك عمر به جرم عشق در زندانيم

صحرا صحرا به جستجوي دل خويش

مجنون مجنون غريب و سرگردانيم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 9:10  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

 

التماس دعا

 

قدر است و دلم به قدر دريا غمگين

قدر است  و طلوع صبح فردا غمگين

بي نام غریب تو  ...شب و نخلستان...

 اينجا ...آنجا ....تمام دنيا غمگين

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 9:41  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

 اگر یادتان بود و باران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید

 

 

شور و  حالي نشسته در محراب

چشمهايش مسير رقص شهاب

مي رود با گلاب و آيينه

به ملاقات چشمه ي مهتاب

 

زخم هايي عميق بر دوشش

شب و ماه و ستاره مدهوشش

بال در بال آسمان دارد

مگر آواز كيست در گوشش

 

مي رسد بي قرار چون دريا

عشق از زير برقعش پيدا

مي كشاند ميانه ي آغوش

غنچه هاي غريب و كوچك را

 

شب و بي تابي و خداي علي

مي رود تا خدا صداي علي

كوفه درخواب و باز چون همه شب

مي چكد غم ز چشم هاي علي

 

كوفه تصوير شهر بي دردي

آي كوفه چقدر نامردي

علي و زخم هاي پي در پي

تو و صد كوفه درد بي دردي

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 10:14  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

 

گلهاي روي پيرهنم داغ انتظار

از راه مي رسي نفست گرم و بي قرار

تومي رسي وفرصت انگورو سيب سرخ

تو مي رسي ولحظه ي  شيرين روزگار

با يك بغل ترانه ي پرشور مي رسي

با تو اجاق شعر و غزلهاي من به بار

با تو هواي خانه پر از عطر خوب عشق

گلدان روي طاقچه با تو  پر ازبهار

نان برشته فرصت خوبي است تا كمي

گلهاي سمت روسري ام را دهی كنار

جاي تمام خرجي دنيا براي من

هر روز يك بغل غزل تازه تر بيار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:14  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

جهانم بدون دوست...

 

تاريك روشن است جهانم بدون دوست

نور اميد در دل من از حضور اوست

من در پي تو مي دوم اين راه خسته را

طفل دلم به شوق تو سرگرم جست و جوست

از لحظه اي  كه عشق تو در جان من نشست

بين تمام عالم و آدم بگومگوست

تنهايي بزرگ مرا درك مي كني؟

اين تشنه سالهاست كه دنبال يك سبوست

دلتنگ آفتاب توام ذره اي بتاب

دلتنگي ام فراتر از حد تار موست

با نام كوچكش شب و روزم معطر است

روز و شبم معطر از نام خوب اوست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 12:46  توسط جمیله سادات کراماتی  | 

و شعری از سید علی صالحی...

میگويند من شاعرم
از خودتان شنيده ام
راست و دروغش با درياست
چه باشم، چه نباشم
باز در خواب کودکانِ نان آور نازنين خواهم گريست
باز به خاطر شما از شب گليم و گهواره سخن خواهم گفت
باز میروم بوسه از آسمان و تبسم از ترانه میآورم،
چرا که من
خود را در گريه های شما شُسته ام
شريک رويا و غمخوار خستگان ...!
من شاعرم
عجيبِ نزديک به روحِ آب
بسيار خسته به نماز نی، ناروا شنيدهی بیشکايتی که
کلماتش از گوشه و کنار کوچه به خواب کبوتر آمده اند
کلماتش کوچکند، ساده اند، مالِ خودِ شماست
و از خودِ شما بود که شبی
باران را زير چترِ گريه و گفت وگو به خانه آوردم.
من رسيدم به آنچه از چراغِ آسمان باقی بود
من از خودتان شنيده ام
شاعرم
فهمی از حافظ ربوده و
رويايی که خواهرم فروغ ...!
من آشنای آب و قانع به تشنگی ...
دوستتان دارم که دوستم میداريد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 9:29  توسط جمیله سادات کراماتی  |