صدایی که گاه...گاه..
وقتی که دورم از تو کمی دور و دورتر...
باید صبور باشم از این پس ...صبورتر...
با چشم های منتظر رو به سمت...اشک
با پلک های خسته به شوق حضور... تر...
«شب های شعر خوانی من پرفروغ نیست»
شب های شعرخوانی من سوت و کورتر...
تقویم را که هی تو ورق می زنی... و من
در لابه لاي خاطره ها بي عبورتر...
کاش این شروع تازه به پایان، نمی... رسد
تو دست های سرد مرا... پرغرورتر...
سهم من از تو چیست؟ صدایی که گاه... گاه...
سهم من از تو چيست؟ صدايي كه دور تر...
از کتاب نامه ها
سید علی صالحی
دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود
دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است
من از پلک گشوده ی این پنجره ها می ترسم
باید بروم جایی دور
باید جایی دور بروم
دیگر نه مولوی را دوست می دارم و نه حوصله حافظ را...
تنها به کوچه می نگرم
عده ای مغموم از کوچه ی مشرف به پسین می گذرند
رخت هاشان تاریک
چشمهاشان خیس
با تو... خداحافظ
من باورت کردم ولی تو... باورم... هرگز
آیا ندیدی مثل گل ها پرپرم... هرگز؟َ!
بی تو تمام بغض ها را گریه خواهم کرد
با تو تمام دردهای در سرم... هرگز...
هرگز مخواه از دست هایم گل برویانم
هرگز نروید آتش از خاکسترم... هرگز
هرگز مخواه از زخمهایم بگذرم هرگز
با تو ...خداحافظ ...
پایان من بودی... شروع دیگرم... هرگز
باید بسوزانم تمام هرچه دارم را
باید نباشد نام تو در دفترم هرگز
دلم گرفته چگونه تو را صدا نکنم
غریب و غم زده باشم رضا رضا نکنم
غریب و غم زده باشم میان صحن و سرا
دلم کبوتر پر بسته را رها نکنم
شکسته های دلم را چگونه همسایه
روانه ی حرم و گنبد طلا نکنم
به شکوه با گله گفتم نگاه کن گفتی:
به زائر حرمم می شود نگا نکنم
دلم که نذر ضریح تو بود آوردم
به نذر خویش مگر می شود وفا نکنم
تا شدم حلقه بگوش در میخانه ی عشق
هر دم از آید غمی از نو به مبارکبادم
به احترام یکی از دوستان شاعر ( آقای علیرضا سپاهی لایین) که از من خواسته بودند کمتر از سردی و سرما و غم شعر بگویم تصمیم گرفته بودم با آمدن بهار اولین پستم را به یک شعر بهاری اختصاص بدهم، اما... باز هم نشد. مرا ببخشید اگر لحظه هایتان را بازهم غم آلود می کنم. غم ها گاه بی اجازه و بی خبر می آیند، حتی اگر آن روزها روزهای قشنگ اول بهار باشد آنوقت ما چون یک میزبان مهربان کاری به جز میهمان نوازی نداریم.
این چشمهای خیس را...
امشب هوای خانه ام سرد است شاید
گلهای گلدانم گل درد است شاید
این چشمهای خیس را این قطره ها را
باران برایم هدیه آورده است شاید
در قاب چشمم سایه ی سنگین یک درد!
یا ... سایه ی غمگین یک مرد است شاید
گفتم که کفرعشق را مومن ترینم
گفتند این دیوانه مرتد است شاید
شاید ...
و یا شاید...
و یا شاید ...
سه نقطه
گفتند لیلی بوده ...شبگرد است... شاید...
آفتاب جاودان ای کودکی
سرزمین خاطره یادت بخیر
پس ازسالیان دور امروز از یکی از خیابان های شهر عبور کردم کوچه پس کوچه هایی آشنا و در و دیواری که خاطرات سالها پیش را در جانم زنده می کرد.
یک ساختمان قدیمی که اگر کمی به آن نزدیک تر می شدم، می شد صدای شادی و خنده ی بی پایان کودکی ها را شنید .ساختمانی قدیمی که روزی مهد کودک من و دوستانم بود. نامش ارمغان بود و چه ارمغانها که برایم نداشت...
آه چه زود گذشت... درست مثل پریدن یک کلاغ از روی درخت. این پست تقدیم به آنهایی که دنیای کودکی شان را از یاد نبرده اند به ندای کودک درونشان گوش می سپارند و معصومیت کودکی را قدر می نهند.
یک روز یادم هست
مامان مرا بوسید
او برق شادی را
در چشم هایم دید
موهای من را بافت
آهسته با روبان
بی سر صدا تا مهد
رفتیم با مامان
توی حیاطش بود
یک سرسره یک تاب
یک حوض پر ماهی
یک دانه شیر آب
نقاشی من بود
یک ماه و یک خورشید
انگار در قلبم
خورشید می تابید
عید از راه رسید
باز با نقل و نبات
کفش و پیراهن نو
شیرینی و شکلات
خانه ی سرد مجید
باز هم تاریک است
شب عید آنها
باز بی تبریک است
می خرم شلواری
می دهم من به مجید
تا که خوشحال شود
دل او هم شب عید
مادر بزرگ خوبم
عزیز و مهربونه
برای ما بچه ها
شعرای خوب می خونه
پدر بزرگ تو قفس
چند تا پرنده داره
برای اونها هر روز
دونه و آب می ذاره
من و بهاره اما..
قفس رو دوست نداریم
پرنده ها رو یک روز
از اون تو در می آریم
عکس یه شاپرک رو
تو دفترم کشیدم
فردا ولی تو دفتر
شاپرک و ندیدم
شاپرکِ بلا بود
پر زد و رفت آسمون
رفت که تو آفتاب بشه
مثل یه رنگین کمون
تو دفترم می کشم
دوباره من شاپرک
تا دنیا پر بشه از
شاپرکای قشنگ
نقره می تابید از چشمان ماه
ماه می رقصید در دستان آب
با صدای لای لایی های آب
کودکی ها رفت در آغوش خواب
داستان های شب مادر بزرگ
روشنی بخش دل مهتاب بود
قصه ی دیو و پری شاه و گدا
خواب از چشمان دنیا می ربود
یاد آن شبهای بارانی به خیر
آسمان را چتر خود می ساختیم
در میان کوچه ها بی واهمه
بر سپاه دردها می تاختیم
جاده های خرم احساس را
با دو پای کودکی کردیم سیر
آفتاب جاودان ای کودکی
سرزمین خاطره یادت به خیر
پر می کشد صدها پرنده
در باغ پشت خانه ی ما
پروانه می رقصد میان
گلهای رنگارنگ و زیبا
آنجا همه با هم رفیقند
پروانه و گل سبزه و آب
خار و بنفشه می نشینند
با هم کنار نور مهتاب
من باز تنها در اتاقم
در فکر راز باغ بودم
من آرزو کردم یکی از
گلهای ناز باغ بودم
تا از زبان شاپرک ها
شعر بهاری می شنیدم
مانند آنها خوب و راحت
تا آسمان ها می پریدم
گلهای باغ دوستی را
من دوست دارم دوست دارم
در آرزوی دیدن باغ
مثل همیشه بی قرارم
چقدر ساده شکستی تو... چقدر ساده ترک خوردی
چه صادقانه از این مردم... چه کودکانه کلک خوردی
گذشت روز و شبت اما... هنوز سفره ی غم، آری
تو نیز پای همین سفره، چقدر نان و نمک خوردی
همیشه وعده ی دیداری میان عاشق و معشوق است
چه سالها که گذشت اما... چه سالها که محک خوردی
همیشه گردن تقدیر است ،همیشه بوده و خواهد بود
که تازیانه از این تقدیر ... به تازیانه کتک خوردی
هنوز بازی گل یا پوچ...هنوز مات همین شطرنج
بس است هر چه که بازی از فریب چرخ و فلک خوردی
زبانم ناتوان… حرفم بریده… شعرها الکن
در این بی همزبانی ها چه دارد می رود برمن
زمان در بی عبور از ایستگاه مهربانی /من
قطار بی قرار از خود دو ریل گیج در آهن
سلامت می کند:«من» دوستت دارد …نگاهش کن
سلامش را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در…
«هوا بس ناجوانمردانه سرد است» آه... باران کو؟
چراغ مهربانی کو؟ در این مهتاب بی روشن
خیابان یک قدم مانده است... تا باران بعدی… تا…
بهاری پیش رو… شاید… پرستویی شوی در من
پرستویی شوی در باور خیس غزلهایم
پرستویی که پر پر می کشد در باور یک زن
تو را ...گم می شوی... هر روز...
تا پیدا کنم… فردا...
تو پیدا می شوی در من … امان از بوی پیراهن
این روزها من از خودم هم دور دورم
باید تقاصم را بگیرم از غرورم
چشمم نمی بیند کجا راه است یا چاه
چون روستایی مه گرفته سوت و کورم
یک شهر ویرانی نشسته رو به رویم
مانده است در دروازه های غم عبورم
تقویم خسته، خاطرات کهنه ام را
با چشمهایی خیس در حال مرورم
اینگونه می سوزم میان اشک و لبخند
آه این منم این طور آرام و صبورم؟
انگار باید بشکنم آیینه را، من
پا تا به سر تقصیر، سر تا پا قصورم
جمعه ها چقدر ساکتند
جمعه ها
غریب و راکتند
جمعه
من
کنار خاطرات هفتگی
در کنار دفترم که پر شده است
از هزارها هزار
شعر و خستگی
گریه می کنم
جمعه ها چه بی قرار...
جمعه
روز
سخت
انتظار