تبليغاتX
...باران اگر باشد
 

برف و گُل

یک سال پیش کنج حرم هم قسم شدیم

یک صبح عید بود که هم رنگ هم  شدیم

تا ضامن و پناه دل خسته مان شوی

آهو صفت روانه ی صحن و حرم شدیم

یادش به خیر سمت ضریحت به شوق هم

در لحظه های پاک اذان هم قدم شدیم

آن روز پشت پنجره با چشمهای خیس

در خلوت حریم تو بی هم و غم شدیم

***

یک سال در عبور دی و برف و گُل گذشت

یک سال سایه بان درختان هم شدیم

یک سال بعد مثل دو تا کاغذ سپید

از برگهای کهنه ی تقویم کم شدیم

 

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 10:20 |
 

چایی دم می کنم

دلم  می جوشد

فرض کن همه چیز خوب اتفاق بیفتد

ما روزی از روی قله هایی دور برای هم دست تکان می دهیم

خیال خیابان هم راحت

هیچ عابری از آن عبور نمی کند

من به زودی می روم

این را خوب می دانم

به زودی با شما خداحافظی می کنم

با خیابان

خداحافظی می کنم

با خانه ...

با درخت... با گل... با سبزه...

من...

چمدانم را بسته ام...

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 12:31 |
جام آخر

یک چله، ساکت است جهان در برابرش

ساقی گلاب ریخته در جام آخرش

یک چله، نور چله نشسته است و جبرییل

 در غار، آیه آیه گرفته است در برش

اقرأ... بخوان... به نام خدايي كه خلق كرد

احمد بلند خواند و جهان شد مسخرش

گلدسته هاي سبز اجابت به گل نشست

گل كرد عشق در دل الله و اكبرش

شب روشن از تلؤلو خورشيد شد ولي

شب كورهاي خسته نكردند باورش

احمد شناسنامه ي خلق محمدي است

احمد، محمد (ص) است و گل نام ديگرش

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 9:10 |

آنقدر كه ماهي بي‌آب

كه شب بي‌ماه

 كه ماه بي‌دفترچه ی خاطرات باشد

كوله‌باري ام

تهي از خاطره ای

زمستاني بي‌برف را

تصور کن

....

من كجاي اين ساعت عقربه‌دار ايستاده بودم

كه باران نيامد

من كجاي اين ساعت شماته‌دار ايستاده بودم

كه خورشيد خاموش شد

دلم را زير ماسه‌ها پنهان كردم

اما ديگردریا طوفاني نشد

دريا بي‌ماهي چقدر غمگين است

من شايد شاعر خوبي مي‌شدم

اگر زمستان به قولش عمل مي‌كرد

اگر برف....اگر برف...

اگر برف می بارید

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 11:6 |
                

              هفتاد و دو شقايق پرپر

هفتادو دو شقایق تنها ،هفتاد و دو شقایق پر پر

هفتاد و دو پرنده ی زخمی هفتادودوپرنده ی بی سر

صحرا ،سكوت،همهمه و غم، صحرا و گريه هاي دمادم

در خيمه هاي آتش و اندوه، بانوي صبر، صبر مجسم

از دور بوي سيب ميآيد،بوي خوش حبيب مي آيد

سقاي دشتهاي غريبي افتاده و غريب مي آيد

اي ابرهاي معجزه امروز تا كربلاي خسته بياييد

بر لاله هاي قرمز پرپر ،بر غنچه هاي بسته بباريد

زيباترين حماسه ي تاريخ، در دستهاي عاشق عباس

 در دستهاي عاشق عباس پيچيده باز بوي خوش ياس

 

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 15:53 |
من به تو

تو به من

ما

با بگومگوی هم

خو گرفته ایم

ما به غیر نام یکدگر

از تمام نام ها

 رو گرفته ایم

من و تو عجیب شکل هم شدیم

توصمیمی و نجیب

من پرنده ای غریب

چون دو نیمه سیب

ما مکمل وجود هم شدیم

ما عجیب شکل هم شدیم.

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 8:12 |

دلتنگت که می‌شوم  رو به آسمان می‌ایستم ...رو به ماه

ستاره را نقاشی می‌کنم... چشم‌هایت را ...

دست‌هایت را...

نفس‌هایم ...شهرت را....خیابانت را

جستجو می‌کند

روی نقشه

گل می‌پاشم سرزمینت را

تمام سرزمینت را

شهرت

خیابان خانه‌ات را

ماه را دوست دارم

که شب‌هایت را...

باد را عاشقم که پیراهنت را...

که بوی پیراهنت را...

 

 

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 12:21 |
من و تو را...

دیوار می کشند میان من و تو را

تاریک می کنند جهان من و تو را

جرم من و تو چیست که شلاق می زنند

بال و پر پرنده ی جان من و تو را

در خود خزیده اند که با حیله هایشان

آجر کنند یک شبه نان من و تو را

بر دار می کشند شبی روی بام شهر

گنجشککان سرخ زبان من و تو را

تو دوست داری ام  ولی آهسته تر بگو

بو می کنند باز دهان من و تو را

+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 19:33 |

صدایی که گاه...گاه..

وقتی که دورم از تو کمی دور و دورتر...

باید صبور باشم از این پس ...صبورتر...

با چشم های منتظر رو به سمت...اشک

با پلک های خسته به شوق حضور... تر...

«شب های شعر خوانی من پرفروغ نیست»

شب های شعرخوانی من سوت و کورتر...

تقویم را که هی تو ورق می زنی... و من

در لابه لاي خاطره ها بي عبورتر...

کاش این شروع تازه به پایان، نمی... رسد

تو دست های سرد مرا... پرغرورتر...

سهم من از تو چیست؟ صدایی که گاه... گاه...

سهم من از تو چيست؟ صدايي كه دور تر...


+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 13:40 |

از کتاب نامه ها

سید علی صالحی

 

دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود

دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است

من از پلک گشوده ی این پنجره ها می ترسم

باید بروم جایی دور

باید جایی دور بروم

دیگر نه مولوی را دوست می دارم و نه حوصله حافظ را...

تنها به کوچه می نگرم

عده ای مغموم از کوچه ی مشرف به پسین می گذرند

رخت هاشان تاریک

چشمهاشان خیس

اما من دلشان را از این پیشتر جایی دور دیده بودم.


+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 23:13 |