تا شدم حلقه بگوش در میخانه ی عشق
هر دم از آید غمی از نو به مبارکبادم
به احترام یکی از دوستان شاعر ( آقای علیرضا سپاهی لایین) که از من خواسته بودند کمتر از سردی و سرما و غم شعر بگویم تصمیم گرفته بودم با آمدن بهار اولین پستم را به یک شعر بهاری اختصاص بدهم، اما... باز هم نشد. مرا ببخشید اگر لحظه هایتان را بازهم غم آلود می کنم. غم ها گاه بی اجازه و بی خبر می آیند، حتی اگر آن روزها روزهای قشنگ اول بهار باشد آنوقت ما چون یک میزبان مهربان کاری به جز میهمان نوازی نداریم.
این چشمهای خیس را...
امشب هوای خانه ام سرد است شاید
گلهای گلدانم گل درد است شاید
این چشمهای خیس را این قطره ها را
باران برایم هدیه آورده است شاید
در قاب چشمم سایه ی سنگین یک درد!
یا ... سایه ی غمگین یک مرد است شاید
گفتم که کفرعشق را مومن ترینم
گفتند این دیوانه مرتد است شاید
شاید ...
و یا شاید...
و یا شاید ...
سه نقطه
گفتند لیلی بوده ...شبگرد است... شاید...
+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت
1:56 |