از کتاب نامه ها
سید علی صالحی
دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود
دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است
من از پلک گشوده ی این پنجره ها می ترسم
باید بروم جایی دور
باید جایی دور بروم
دیگر نه مولوی را دوست می دارم و نه حوصله حافظ را...
تنها به کوچه می نگرم
عده ای مغموم از کوچه ی مشرف به پسین می گذرند
رخت هاشان تاریک
چشمهاشان خیس
+ نوشته شده توسط جمیله سادات کراماتی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت
23:13 |
